خرید بک لینک
خداحافظی کردم ازشدلم میخواست اون لحظه از صحنه ی روزگار محو بشمپیاده شدم که همزمان با پیاده شدن من آرمان هم پیاده شددستش یه کیسه ی کوچیک و رنگی بود.به سمتم دراز کرد-این برای شماست.آدم بهتره مسائل رو از عمق حل کنه تا این که بخواد پنهانشون کنه...به خصوص این که این پنهان کردن اصلا هم با شناخت آدم های اطراف نسبت به خود شخص سنخیتی نداشته باشهتو تحلیل حرفش مونده بودم که خداحافظی کرد و رفت و من واقعا منظورش رو نگرفته بودم.خشک شده و کیسه به دست به رفتنش نگاه کردم.کیسه رو باز کردم...با شیشه هایی که حاوی قرص های تقویتی و ویتامین بود..واقعا نمیدونستم چه حسی باید داشته باشم.قرص توی دستم خشک شده بود و نمیدونم چه قدر تو اون حالت موندم که با صدای بوق ممتد یه ماشین از بهتی که گرفتارش بودم درومدم...

برچسب: ماکان این روزا حالم عجیبه, نویسنده: باران کوهی تاريخ: چهارشنبه 26 آبان 1395 ساعت: 4:34

به سمتش رفتم..جلوم ایستاد.سرم رو بلند نکردم..چشم دوختم به علامت کوچیکه پایین کرواتش.فاصلمون کم شد.یه قدم به سمتم اومد-حالت خوبه؟دارو فکر کنم...وسط حرفش پریدم ...کاری که خیلی هم بهش عادت نداشتم و نداشت-اصلا حالم خوب نیست.تنها چیزی که میخوام اینه که برم خونه...-تو هیچ جا نمیری...اون دارو ممکنه یکم تاثیرات جانبی داشته باشه...سرگیجه داری یا داغی بدن؟داغی بدن؟؟من توی بدنم جونی نمونده بود تا بتونم حس کنمچشمام دوباره داشت خیس میشد و نیش اشک رو توشون احساس میکردم...دستام دیگه جونی نداشت..نمیدونم هجوم بیماری بود یا حرف هایی که از وبا هم بدتر بودن؟؟؟هرچه که بود مخرب تر از هر زلزله ای بود...کیفم از دستم ول شد:خواهش میکنم...بذارید برم..یه قدم جلوتر اومد و من عقب تر رفتم ...اعصاب نداشتم...میدونستم یکم بیشتر بمونم فریاد میزنم و اون وقت هیچ کس نمیتونست جلودار حرف هایی بشه که تو گلوم گیر کردن...

برچسب: نویسنده: باران کوهی تاريخ: چهارشنبه 26 آبان 1395 ساعت: 4:34

صفحه بندی