به سمتش رفتم..جلوم ایستاد.سرم رو بلند نکردم..چشم دوختم به علامت کوچیکه پایین کرواتش.فاصلمون کم شد.یه قدم به سمتم اومد-حالت خوبه؟دارو فکر کنم...وسط حرفش پریدم ...کاری که خیلی هم بهش عادت نداشتم و نداشت-اصلا حالم خوب نیست.تنها چیزی که میخوام اینه که برم خونه...-تو هیچ جا نمیری...اون دارو ممکنه یکم تاثیرات جانبی داشته باشه...سرگیجه داری یا داغی بدن؟داغی بدن؟؟من توی بدنم جونی نمونده بود تا بتونم حس کنمچشمام دوباره داشت خیس میشد و نیش اشک رو توشون احساس میکردم...دستام دیگه جونی نداشت..نمیدونم هجوم بیماری بود یا حرف هایی که از وبا هم بدتر بودن؟؟؟هرچه که بود مخرب تر از هر زلزله ای بود...کیفم از دستم ول شد:خواهش میکنم...بذارید برم..یه قدم جلوتر اومد و من عقب تر رفتم ...اعصاب نداشتم...میدونستم یکم بیشتر بمونم فریاد میزنم و اون وقت هیچ کس نمیتونست جلودار حرف هایی بشه که تو گلوم گیر کردن...
برچسب:
نویسنده: باران کوهی
تاريخ: چهارشنبه
26 آبان
1395 ساعت: 4:34